|
من و کاغذهای دور و برم کارگاه داستان و نقد داستان
| ||
|
شعر نیمایی
شعر نیمایی سبکی از شعر نو فارسی است که نخستین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده و برآمده از نظریه ادبی نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی است. تحولی که نیما انجام داد در دو حوزه فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی بود. با انتشار شعر افسانه نیما مانیفست شعر نو را مطرح کرد که تفاوت بزرگ محتوایی با شعر سنتی ایران داشت. این شیوه سرودن شعر به سرعت جایگزین شعر کلاسیک فارسی گردید و سپس با ایجاد تفاوت هایی در فرم شعر نو، آنرا به شیوه های نیمایی ، سپید، حجم و ... دسته بندی کردند. تلاش نیما یوشیج برای تغییر دیدگاه سنتی شعر فارسی بود و این تغییر محتوا را ناگزیر از تغییر فرم و آزادی قالب می دانست. آزادی که نیما در فرم و محتوا ایجاد کرد، در کار شاعران بعد از وی، مانند احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری به نقطه های اوج شعر معاصر ایران رسید. با این حال نیما شعر خود را از لحاظ نگرش به جهان و محتوای کار پیشروتر و تازه تر از کار شاعران بعدی مانند شاملو به شمار می داند. زمینه تاریخی با شروع جنبش مشروطهخواهی ایرانیان بینشی تازه رواج یافت که بر طبق آن عصری تازه فرا رسیده است که با همه دورههای تاریخ ملی تفاوت دارد. روشنفکران این دوران معتقد بودند که عصر استبداد سیاسی به پایان رسیده است و همه احساس میکردند که باید در عرصه فرهنگ نیز تحولی مشابه اتفاق بیفتد. شاعران و نویسندگان این عصر در پی زیباشناسی جدیدی بودند و میخواستند شعری تازه بسرایند که با شعر گذشته فارسی فرق داشته باشد. یکی از عوامل موثر دیگر در تحولات ادبی این دوران آشنایی روشنفکران ایرانی با ادبیات اروپایی بود. به باور آنان انقلاب مشروطیت با انقلاب فرانسه مشابهت داشت و قادر بود فضای تازهای ایجاد کند که در آن چهرههای برجستهای پرورش یابند که با شاعران و نویسندگان برجسته اروپا قابل مقایسه باشد. علاقه و توجه روشنفکران به ادبیات اروپا و بخصوص ادبیات فرانسوی باعث شد تا برخی آثار نویسندگان بزرگ آن زمان اروپا مانند ویکتور هوگو، لامارتین، ژان ژاک روسو، آلفونس دوده و شاتو بریان ترجمه شود که بر نوشتههای بسیاری از ادیبان ایرانی تأثیر گذاشت. شعر کلاسیک فارسی مطابق نظریات سنتی در شعر فارسی تعداد ارکان عروضی هر شعر در محور عمودی همواره ثابت میماند. نیز بنا به اقتضای قالب یا نوع ادبی شعر (نظیر غزل، مثنوی و رباعی)، قافیه با فرمولی ثابت تکرار میشد. نظر نیما در باب شعر سنتی فارسی نیما در ابتدای شاعری خود از شعر کهن فارسی نفرت داشت. اما بعدها نگاه خود را تغییر داد. نیما زمانی نوشته بود: "از تمام ادبیات گذشته قدیمی نفرت غریبی داشتم... اکنون میدانم که این نقصانی بود." و در جای دیگری مینویسد: "من خودم یکی از طرفداران پا بر جای ادبیات قدیم فارسی و عربی هستم." مخالفت سنتگرایان وقتی نیما نظریه ادبی خود را تدوین میکرد حامیان شعر سنتی فارسی که باورهای خود را در معرض هجومی تمام عیار میدیدند اظهار داشتند که شعر فارسی به عنوان ارجمندترین نماد فرهنگی ایران در معرض نفوذ بیگانگان قرار گرفته است. از نظر آنان شعر نو نشانه تسلیم فرهنگی در برابر خارجیها بود و به زودی روح فرهنگ ایرانی را نابود خواهد کرد. سنتگرایان در حقیقت معتقد بودند که نیما و پیروانش با این سنت آشنایی ندارند. نگاه محافل دانشگاهی به شعر نیما تا دهه چهل خورشیدی منفی بود و از پذیرش آن سر باز میزدند. اما نگاه سنتگرایان دانشگاهی به نظریات نیما با تلاش برخی استادان که بخصوص با نقد ادبی مدرن آشنایی داشتند رفته رفته تغییر کرد. در میان کسانی که نقشی مهم در تغییر نگرش رایج در دهه چهل خورشیدی داشتند باید از غلامحسین یوسفی و محمد رضا شفیعی کدکنی یاد کرد. حمایت نوگرایان برخی از شاعرانی که امروز در زمره نوگرایان به حساب میآیند از نخستین حامیان نیما بودند. از جمله این افراد باید به احمد شاملو، اسماعیل شاهرودی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث اشاره کرد. شعر نیمایی و تحول اجتماعی در ایران مدرن نیما میکوشید شعر معاصر فارسی را با نیازهای ایران مدرن سازگار کند. پس از جنبش مشروطه عرصه حیات اجتماعی ایران تغییر کرده بود. پیش از شعر، نثر فارسی با تلاشهای کسانی نظیر طالبوف، حاج زینالعابدین مراغهای، صور اسرافیل و دیگران متحول شده بود و به نوعی خود را سازگار کرده بود. به طور کلی شعر جدید اشتیاقی خاص برای پرداختن به مسائل اجتماعی از خود نشان میدهد، در حالی که شعر کلاسیک چنین نیست. نیما اگر چه هنوز هم مخالفانی در میان شاعران سنتگرا دارد توانسته است پیروان قابل توجهی برای خود دست و پا کند و ظرفیت تازهای به شعر کهن فارسی اضافه کند. شاعران نیمایی احمد شاملو مهدی اخوان ثالث سهراب سپهری فروغ فرخزاد [ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٢ ق.ظ ] [ றிДப்Д ]
میلاد فاطمه زهرا (س) و روز مادر مبارک باد
دل من در پی یک جمله بی خاتمه بود اولین واژه که آمد به میان فاطمه (س) بود و هفته نکوهداشت مقام زن و روز مادر مبارک باد .
مادرم مرا یاد زلالیت چشمه می اندازد و تو پدر همان درخت سبز و استوار بالای چشمه ای و من آن بوتة کوچک و نو پای پائین چشمه ام تمام وجودم به آن چشمه وابسته است و من با اوست که معنا می پذیرم شاید روزی من هم درختی زیبا و استوار شوم و من این را مدیون آن چشمه مهربانم دوستت دارم مادر [ ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٥ ب.ظ ] [ றிДப்Д ]
بوی خوش سیگار
نویسنده: آلبادس پدس ترجمه: مرضیه غریبزاده در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آنها نیز در تبعید به سر میبردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا میخوردیم و فقیرانه لباس میپوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازهی خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم. ما روی پلههای میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محلهی رامپا کپریولی مینشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی. هنگامی که ماه در آسمان بود همهچیز زیبا به نظر میرسید. مانند بازماندههایی در جزیره بودیم، کنار هم مینشستیم، به دریا چشم میدوختیم و انتظار میکشیدیم. آن میدان کوچک دلگیر و ساکت را به خاطر میآورم. مینشستیم و سیگار میکشیدیم. آن روز عصر پاکت سیگار را از جیب بیرون کشیدم و سیگاری را به آرامی آتش زدم، مثل آدمهایی که باید به گونهای وقت را بکشند. دوستی کنارم نشسته بود، وقتی بوی سیگار به او رسید ناگهان برگشت و با کنجکاوی پرسید: ـ «چه سیگاری میکشی؟» گفتم: «اولد گلد. امروز چیز دیگری پیدا نکردم. شما هم میخواهید؟» و پاکت را طرفش دراز کردم. او سیگار را گرفت و مثل این که تصویری خیالی میبیند به آن نگاهی انداخت، سپس آن را برگرداند و گفت: ـ «نه، ممنون» سرش را به دیوار جایی که نشسته بودیم تکیه داد و با نفسی عمیق و چشمانی بسته دود سیگارم را به ریههایش فرو برد و گفت: ـ «خیلی وقت بود که دیگر بوی این سیگار به مشامم نخورده بود. درست از زمانی که در آمریکا زندگی میکردم. تصورش را بکن! آن موقع بیست و پنج ساله بودم. بوی بسیار تندی است.» در حالی که سیگار را از او دور میکردم پرسیدم: ـ «بوی سیگار اذیتتان میکند؟» با نگاهی به دوردست گفت: ـ «نه، نه» بعد با لبخندی حرفش را تصحیح کرد: ـ «نه زیاد. آن موقع خیلی عاشقش بودم. او سیگار اولد گلد میکشید. بوی ملس و غلیظی دارد که بهسرعت شناخته میشود. من از این بو لذت میبردم چون او میکشید.» پرسید: ـ «با حرفهایم خستهات میکنم؟» همیشه اینگونه سؤال میکردیم و دیگری همیشه جواب میداد نه برعکس. بدون هیچ حرفی موافق بودیم که هر کس برای همراهانش شرایط صحبت از گذشته را مشتاقانه فراهم کند. حرفش را از سر گرفت: ـ «بزرگتر از من بود. سی و سه سال داشت. آن موقع به نظرم زن کاملی میآمد و در واقع این پختگیاش مرا مجذوب خود کرده بود. میگفتند خاطرخواه بسیار داشته اما من باور نمیکردم. او هیچ چیز از گذشتهاش نمیگفت و دربارهی زندگی کنونیاش کم صحبت میکرد. این توداری مثل بقیهی خصلتهایش مرا تسخیر میکرد. عاداتش به نظرم عالی بود. سعی میکردم همیشه از او تقلید کنم. نوشیدنیهایی را ترجیح میدادم که او دوست میداشت. حتا با تکیهکلامهایش صحبت میکردم. میخواستم با او ازدواج کنم. فکر میکردم هرگز نخواهم توانست زن دیگری را دوست بدارم، قادر نخواهم بود بدون او زندگی کنم. میدانی چیزهایی که ما در بیست و پنج سالگی به آنها اعتقاد داریم.» سرم را با لبخندی بر لب تکان دادم. ادامه داد: ـ «وقایع به پایان میرسد و دوباره از سر گرفته میشود. عجیب است که من هنوز به او فکر میکنم، اگرچه پختهتر شدهام. با وجود تمام حیلهگریهایی که از زمانه دیدهام هنوز به احساسات ناب و ارزشهای خالص و ابدی معتقدم. این جالب نیست؟ راستی چه میگفتیم؟» گفتم: ـ «او سیگار اولد گلد میکشید.» ادامه داد: ـ «همیشه همین سیگار را میکشید. با وجود این که افراد کمی این نوع سیگار را دود میکنند من نیز به کشیدن آن عادت کردم تا بتوانم هنگامی که کنار هم هستیم به او تعارف کنم. زمان زیادی کنار هم بودیم. باورم شده بود مرا دوست دارد. الان معنی بسیاری از چیزها را میفهمم.» ساکت شد و به فکر فرو رفت. پرسیدم: ـ «چه چیزهایی؟» ـ «نمیدانم. رازهای بسیاری که احاطهاش کرده بود. گاهگاهی به سفر میرفت بدون این که به من خبر بدهد و بگوید کجا میرود یا چند روزی گوشهگیر میشد، دوست نداشت هیچ کس را ببیند. میگفت خسته است یا میگرنش عود کرده. من برعکس همیشه خلق و خوی خوبی داشتم. این ظرافت دمدمیمزاجانهی مخصوص زنهای اینچنینی است. زنان مجردی متفاوت از دخترانی که قبلن میشناختم. با آنها به تنیس یا مجالس رقص میرفتیم و همیشه سر حال بودند. او دوست داشت محبت دیگران را به خود جلب کند. من از این امر رنج میکشیدم اما او را گناهکار نمیدانستم، این دیگران بودند که رهایش نمیکردند. یکی از دوستانم که مردی پنجاه ساله، متخصصی خبره و بسیار ثروتمند بود عاشقش شد. دوستم چیزی از روابط بین ما نمیدانست. ما سعی میکردیم این روابط را از دیگران پنهان کنیم، چون او شخصیت معروفی بود. دوست من در عشق خود مصر بود و من نمیتوانستم نسبت به او بیتفاوت باشم. در عین حال به بیگناهیش مطمئن بودم. من به وفاداری و عشق درونی او و همچنین به اعتبار دوستی باور داشتم. میدانستم اگر دوستم از عشق بین ما آگاه شود بیش از این پافشاری نمیکند. نمیتوانستم با دوستم که از من قویتر بود مبارزه کنم، البته نه به این دلیل که ثروت فراوان داشت بلکه به خاطر بیتفاوتیاش نسبت به رنجی که در من برمیانگیخت. برایش گل میفرستاد و این تبدیل به کار همیشگیاش شده بود. او عصبی بود. بیش از پیش از میگرن رنج میکشید. حس میکردم بدون توجه من با خطر مواجه میشود و نوبت من است تا از او دفاع کنم. تصمیم گرفتم به دیدن دوستم بروم و با او صحبت کنم.» سرش را تکان داد و لبخندی به لب آورد. به نظرم این تصمیم منطقی آمد. ادامه داد: ـ «به دوستم تلفن کردم و گفتم قصد دیدنش را دارم و او فورن مرا به محل کارش دعوت کرد. سرش شلوغ بود. مجبور شدم منتظر بمانم. سادهلوحانه فکر میکردم این بهترین راه اثبات وفاداریم به معشوقم است. وظیفهام این بود تا از رازمان حتا به قیمت جانم دفاع کنم. آن موقع اینگونه میاندیشیدم. حق داشتم، زندگی لعنتی ما را مجبور به سازشهای بسیار میکند و ما را به نقطهای میرساند که اکنون در آن هستیم، اینجا تنها در تاریکی. اگر امید به نقطهی شروع نبود، زنده نمیماندیم.» اندکی مکث کرد و دوباره از سر گرفت: ـ «نیم ساعت منتظر ماندم. چیزهایی را که قصد گفتنشان را داشتم تکرار میکردم. فکرم را با تصور گذشت دوستم آرام میکردم، حتمن همدیگر را برادرانه در آغوش میکشیدیم و از هم جدا میشدیم. در چشمانم اشک جمع شده بود و به عمق دوستی بینمان فکر میکردم. واقعن نمیدانم چرا تمام این چیزها را برایت میگویم.» ـ «ادامه بده و بعد؟» ـ «با رفتار موقرانه و اعتماد به نفس افراد بالغ که مرا به خود جذب میکرد به استقبالم آمد و از من به خاطر منتظرماندن عذر خواست. دوست داشتم مثل او بودم. اما فکر این که معشوقم مرا با تمام ناشیگریهای جوانیام دوست میداشت در من حس قدرشناسی برمیانگیخت. من همواره با تردیدهایم در جنگ بودم و رفتار بیثباتم از بیتجربگیام ناشی میشد. در انتخاب لباسهایم اشتباه میکردم. همیشه به دنبال چیز تازهای بودم تا مرا از بقیه جدا کند و شخصیتم را آشکار سازد. برعکس، معشوقم همیشه همان سیگارها را میکشید، غذاهای مشخصی را میخورد. دوستم لباسهای بسیار، اما همیشه از دو مدل داشت. کراواتهایی با رنگهای یکسان میزد. به نظرم آن یکنواختی و اطمینان آنگلوساکسونی سرچشمهی اصلی تمام نیرویشان بود و در من حس ستایش بیانتهایی برمیانگیخت. دوستم پرسید: ـ «نوشیدنی میل دارید؟» باید شهامت اعتراف ضعفم را مییافتم و از او میخواستم تا از معشوقم دور شود، اما با وجود آن زن که در دستان من بود و دوستم در آرزویش میسوخت، حس برتری دلچسبی داشتم. به دنبال جملهای بودم تا بحث را آغاز کنم. خود را قویتر از او حس میکردم چون کسی که انتخاب شده بود، من بودم. به دوستم با حس ترحم نگاه میکردم. دیگر از رفتارهای موقرانهاش موقع تعارف لیوان نمیترسیدم. روبهرویم نشست و گفت: ـ «خب! گوش میکنم.» حال که با تو صحبت میکنم همهی صحنهها بهوضوح از جلوی چشمانم میگذرد، درست مثل این که تمام اینها دیروز اتفاق افتاده باشد. دوستم دست در جیب فرو برد و پرسید: ـ «سیگار میکشید؟» و پاکت سیگار را طرفم دراز کرد. اولد گلد بود.» سکوت بین ما حکمفرما شد. تهسیگاری که انگشتانم را سوزاند به زمین انداختم و آهسته آن را با کفشم خاموش کردم. صحبتش را از سر گرفت: ـ «قبل از آن هرگز ندیده بودم اولد گلد بکشد. از آن زن تنفر داشتم. دوستم گفت: ـ «خب؟» لبخند کمرنگی زدم و گفتم: ـ «خیلی دیر شده. دیگر وقت ندارم.» توضیح دادم نمیتوانم بمانم و این که صحبت طولانی است. دوستم بار دیگر از منتظرگذاشتنم معذرت خواست و با لحنی مؤدبانه، بیتفاوت و کنترلشده درست مثل معشوقم جواب داد: ـ «البته، کاملن درک میکنم». روی میز کوتاهی که ما را از هم جدا میکرد چشمم به زرورق زرد و براق پاکت سیگار افتاد. خشم فراوانی در وجودم حس میکردم که قادر به کنترلش نبودم. میترسیدم آرامشم را از دست بدهم، از جا در بروم و مرتکب اعمال خشونتآمیزی شوم یا این که نتوانم جلوی سیل اشکهایی را بگیرم که به چشمانم هجوم میآورد. میخواستم خودم را مسلط به نفس و بالغ نشان دهم. وارد خیابان شدم. یکی از آن خیابانهای بزرگ و همیشه شلوغ نیویورک بود. میل شدید کشیدن سیگار درونم را آشوب میکرد. پاکت سیگار را از جیبم بیرون کشیدم اما خیلی زود منصرف شدم. چیزی جز اولد گلد نداشتم.» آخرین جملاتش را با طعنهی تلخی بیان کرد. ـ «و آن زن؟» ـ «دیگر او را ندیدم، دنبالش هم نگشتم، گفتم که خیلی جوان بودم، او هم خبری از خودش به من نداد. درخواست بازگشت به ایتالیا دادم و زندگی جدیدی آغاز کردم. حالا این جا هستم.» با لبخندی گفتم: ـ «به خاطر چند نخ سیگار...» خندهکنان گفت: ـ «به نظرم هنوز هم بالغ نشدهام؛ در همان مرحله باقی ماندهام. هنوز در درونم شک و تردید، بینظمی، نیاز به درخواست کمک و ارادهای برای رهایی از ناامیدی وجود دارد. امروز هم سعی میکنم تا در مقابل تحقیرها و شکستهای جدید، خود را موقر و خونسرد نشان دهم، درست مثل آن روز در برابر آن سیگارها درون پاکت زرد براق.» و با لحنی کنایهدار اضافه کرد: ـ «اما انصافن سیگار خوبی بود. یکی به من بده.» سیگار را آتش زد، در سکوت باقی ماندیم و او سیگار کشید. با همان پک اول دیگر آن درخشش را در صورتش ندیدم، چرا که سیگار روشن را روی سنگفرشهای سیاه میدان انداخته بود. [ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۸ ب.ظ ] [ றிДப்Д ]
عقل و عشق در نگاه حافظ
نوشته یوهان کریستف بورگِل ترجمه خسرو ناقد آن که با شعر فارسی و یا عرفان اسلامی آشناست، تضاد میان عشق و عقل را میشناسد؛ تحقیری را می شناسد که سرایندگان عشق ناسوتی و لاهوتی در اسلام با آن از عقل سخن میگویند. این سنتی است کهن که تجربه آموزی و نظرپردازی در آن به هم پیوند خورده اند. افلاطون در «فایدروس»1 عشق را «جنونی الهی» می نامد، و سرودی که پولسِ رسول در نخستین نامه اش به قرنتیان در ستایش عشق می خواند، به تعبیری معنوی، جهتی مشابه را نشان می دهد.2 در شعر عربی - تقریباً از همان آغاز - با مقوله جنون عشق روبروئیم. مجنون در سرتاسر شعر عاشقانه ی اسلامی به شخصیتی اسطوره ای و به یکی از رموز کلیدی تبدیل می گردد. عرفان اسلامی که قالب زبانی شعر غنایی را تقریباً به طور کامل از آن خود ساخته است، دیوانگی عشاق را نیز می شناسد. برای نمونه این بیت از مولانا جلال الدین که می فرماید: دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا مولانا در شعری دیگر دیوانگی را همچون راه رسیدن عاشقان به رستگاری چنین می ستاید: چاره ای کو بهتر از دیوانگی؟! بُسکلدصد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی؟! رنج فربه شد، برو دیوانه شو رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زور بِستان لاغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره ان؟! کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد و منصورند و بس با دولتند فارِسانِ لشکر از دیوانگی بر رَوی بر آسمان همچون مسیح گر تو را باشد پَر از دیوانگی شمس تبریزی! برای عشق تو برگشادم صد در از دیوانگی به این ترتیب، حافظ نیز با ابراز نظرهائی مشابه که درباره ی عشق و عقل دارد، متکی به سنتی کهن با شاخه هایی گوناگون است. منظور از توضیحاتی که در پی می آید نیز روشنتر نمودن نظرگاه حافظ است در این زمینه. در این گفتار ما با اشارات تلویحی گوناگونی که با این مضمون مرکزی شعر او ملازمت دارد، آشنا خواهیم شد تا احتمالاً در آخر کار به رهنمودهایی برای تفسیر غزلیات حافظ ذست یابیم. ادامه مطلب [ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ றிДப்Д ]
|
||